|
|
|
|
|
واسه من خدا شدي تو يه خداي بي جهنم يه خدا كه از بهشتش پر نزد حضرت آدم يه خداي راستي راستي يه خداي خوب زيبا كه به گندماش ننازيد همشون رو داد به حوا يه خداي راستي راستي اومد و ترونشو خوند به امام دروغ نميگم اومد اينجا پيش ما موند يه سري اومد به ما زد ما رو بي قرارمون كرد توي اين قصه پاييز ما رو موندگارمون كرد اومد اي ول اي دمش گرم اومد اينجا توي شعرام همه دستامو بريدم انگاري منم زليخام |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 16:9 توسط کلاغ (طیبه طاووسیان)
|
|
||
|
|
|
|
|
چه خبر مردم ده برکت باران پس کو
برکت گندم و آیینه و قران پس کو یک نفر آمده تا گندممان را ببرد سیبمان را نفس باغچمان را بخرد یک نفر ....ها...... نفسش گرمتر از شیطان است جنس پیراهنش از پیرهن طوفان است آمده تا به دل باغچه شلاق زند روی ایوان غزل خوانیمان طاق زند آمده هر چه قلم مانده به غارت ببرد گل داوودیمان را به اسارت ببرد گل داوودی و یک کوچه ی بن بست شده و درختی که تبر خورده و بی دست شده وای حیف است که این کوچه زمین گیر شود ابر و ماه و فلک از غصیمان پیر شود ابر و ماه و من و خورشید و فلک کو خورشید؟ یک نفر سر زده آمد همشان را دزدید آی مشتی نفست گرم برو درد بس است زیر این سقف گلی سایه ی نامرد بس است
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 19:46 توسط کلاغ (طیبه طاووسیان)
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه چادر مادر بزرگ را کم داشت
زنی که از همه حتی بهار نفرت داشت زنی که آمده بود از حوالی دی ماه به رعد و برق غروب..... درخت عادت داشت همیشه در پی یک اتفاق نا خوانده ...... همیشه در پی این اتفاق حاجت داشت که نیم دیگر خود را به ماه بسپارد زنی که با همه خورشیدها رقابت داشت نشسته منتظر برگ آخر تقویم خبر نداشت که کل درخت آفت داشت وبرگ مرد و منی مانده از زنی که هنوز از آسمان و خدا و بهار نفرت داشت |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 19:37 توسط کلاغ (طیبه طاووسیان)
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 0:23 توسط کلاغ (طیبه طاووسیان)
|
|
||
|
|
|
|
|
میخواستم سیگار باشم تا برقصم باز
بر استکان قهوه ات اما پریدی .... حیف آن شب که نیم دیگرت گم شد من محو بودم لای دستانت ندیدی .... حیف .... هی پک زدی .... هی پک زدی .... تا باز فصل جدید قصه ات رو شد من هر چه رقصیدم .... پریدم .... حیف .... دیدم کلاغ قصه ات او شد حالا که فهمیدم ورق برگشت بگذار تا خاکسترت باشم خاکستر سیگار امروزت در لابلای قصه ات باشم این قصه هم بی باد میرقصد گاهی بیا بردار و بازش کن این قصه دائم برگ میریزد این قصه را بردار و .... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت 19:24 توسط کلاغ (طیبه طاووسیان)
|
|
||
|
|
|
|
|
۸ روز از زمستان میرود
زن ۱۳۱۳ امیریه تهران چقدر دلش میخواست روی چار چرخه یحیی بین هندوانه ها و خربزه ها دور میدان محمدیه بچرخد چقدر دلش میخواست نمره مریض خانه را قسمت کند سینمایی فردین را اما حیف حالا ... گورستان ظهیرالدوله ۱۳۴۵ زن چشم براه ..... ( فروغ .... فروغ فرخ زاد .... فروغ سالهای .... چشم براه .... ) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 20:53 توسط کلاغ (طیبه طاووسیان)
|
|
||
|
|
|
|
|
من یک بار هم بابا نوئل را ندیدم
اما بیشتر از مسیح دوستش دارم مادرم میگفت مسیح ممکن است معجزه باشد یا مریم باکره اما بابا نوئل بود که صلیب را از روی شانه های عیسی برداشت و مسیح را............. پدرم هم دلش میخواست یک روز بابا نوئل شود اما هیچ وقت معجزه نشد هیچ وقت........ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 20:41 توسط کلاغ (طیبه طاووسیان)
|
|
||
|
|
|
|
|
کویر را نخوانده گریه کردم
کویر را رقصیدم کویر را ............ اما نه برای خودم تو سردت بود برایت ساز زدم تا گرم شوی گرم گرمتر اما با سازم نرقصیدی اصلا نشنیدی نفهمیدی
مهم نیست پاییز را بدرقه کن فقط بگو بگو که قول میدهی که هیچ کلاغی را ............... اصلا تیر کمانت را به پاییز بسپار برای همیشه شبت بخیر |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 17:27 توسط کلاغ (طیبه طاووسیان)
|
|
||
|
|
|
|
|
خیابان گمشده در
شب نشینهای گاه و بیگاه تندی ماشینها و صداهای خط خطی ـ ............ اما ................
سلام میخواستم تمامت را بیدار باشم با دستهای خط خطی با نفس های تند رنگ و نقش های در هم مانا اما حیف ............ بی خیال یلدای من چشمهایت را باز کن یک بار برای همیشه زمستان دارد میبارد و من دارم ذره ذره محو میشوم برف میشوم شاید ۹ دقیقه ۹ ساعت یا ۹روز دیگر من ....................
بی خیال حالا چشمهایت را ببند یا خیال راحت بخواب یلدای روزهای دلتنگی من شبت به خیر |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 17:35 توسط کلاغ (طیبه طاووسیان)
|
|
||
|
|
|
|
|
پرنده هم که شوم دیگر برای آسمان فرقی نمیکند
پرواز هم که کنم........... اصلا" کلاغ هم که شوم......... دیگر برای خودم هم فرقی نمی کند برای شعرهایم این چا دیواری این خط های در هم مکعب مستطیل این آسمان و این........ دارد استخوانهایم را له می کند می فشارد استخوانهایم را بند بند شعر هایم را لحظه های سادهء من پر شدم از نگفته های تکراری از امروز و فرداها سیب و گندم ها از تکرار ها تکرار ها که به غزل هایم هم سرایت کرده شعر هایم را لکه دار کرده وبه باد داده من پر شدم از نیست ها نبود ها و نباید ها بن بست ها بن بست های تکراری من چروک های روسریم تاول های پیر هنم زخم های کرکرهای اتاقم کاغذ هایم قلم هایم من هایم دارند هوار می کشند زجر می کشند زجه می زنند نمی خوابند و زار زار می گریند من امروز باید از زور این همه درد مرده باشم دق کرده باشم اما این تاول ها این تاول های چرکی زخم های به استخوان رسیده نه مرهمی نه خدایی نه منی............... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 19:40 توسط کلاغ (طیبه طاووسیان)
|
|
||